به گزارش خبرنگار سرویس زنان «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ چند ثانیهای برای ورود به ساختمان تعلل کردم. در همین زمان، یکی از همان مهمانها، در حالی که داشت چادرش را در مشتش میگرفت تا بتواند از پلهها بالا رود، از کنارم رد شد. درست حدس زدم. او هم یکی از همان مهمانها بود. هر دو وارد ساختمان شدیم. کیفهای خود را به دستگاه سپردیم و خود را به آن طرف درب شیشهای رساندیم. مسئول حراست ساختمان فردی خوش خلق اما دقیق است. معلوم است به این راحتیها اجازه ورود نمیدهد. در همان زمان دو مهمان دیگر هم رسیدند. بالاخره راحتتر از باقی افراد، توانستم وارد ساختمان شوم. با آسانسور کم ظرفیت و بدون تهویهی ساختمان، خود را به طبقه ششم رساندم. گویا اولین نفری بودم که به سالن کنفرانس رسیدم. با یکی از مسئولین دفتر که روز قبل در بیمارستان مهدیه او را دیده بودم، خوش و بشی کردم. میگفت اطلاع نداشته که من هم قرار است در این جلسه حاضر شوم. سومین صندلی نزدیک به جایگاه میزبان اصلی این نشست را برای نشستن انتخاب کردم و منتظر مهمانها ماندم.
بعد از چند دقیقه، گروهی از مهمانها وارد سالن شدند. همگی سلام دادند و من هم با روی گشاده جواب سلامشان را دادم. تا به حال در چنین جمعی حاضر نشده بودم. قرار بود در دفتر معاونت زنان و خانواده ریاست جمهوری، صحبتهای زنانی را بشنوم که علاوه بر مادری و گاها همسری، نقش تامین معاش خانواده را نیز بر عهده داشتند؛ زنان سرپرست خانوار.

یکی از مهمانها رو به روی من نشسته بود و از همان ابتدا نظرم را جلب کرد. خیلی جوان بود و من نمیتوانستم درک کنم چطور یک دختر به این سن و سال، میتواند سرپرست یک خانواده باشد. سعی کردم سکوت سالن را بشکنم. از همان دختر جوان پرسیدم شما از کجا آمدید؟ گفت از شاه عبدالعظیم. گفتم یعنی همه شما از یک نهاد یا مرکزی به اینجا دعوت شدید؟ یکی دیگر از خانمها که به فاصله چند صندلی در سمت چپ من نشسته بود گفت که از خیریه آمدهاند. سعی کردم با چشمانم به دختر جوان لبخند عمیقی بزنم. از وقتی کرونا آمده و ماسکها جلوی انتقال محبت را گرفتهاند، در خندیدن با چشمانم ماهر شدهام. در فکر و خیال همان دختر بودم که متوجه شدم چند نفر ایستادند و شروع کردند به سلام و احوالپرسی. سرم را بالا آوردم؛ انسیه خزعلی، معاون زنان و خانواده رئیس جمهور با چند نفر از همراهان خود وارد سالن شدند.
جلسه با پخش صوتی از تلاوت قرآن آغاز شد. مجری میگوید اولین نشست رسمی معاونت زنان ریاست جمهوری است و بنا بر خواستهی دکتر خزعلی، این نشست با حضور زنان سرپرست خانوار برگزار شده است. مجری روند برنامه را توضیح میدهد. این که ابتدا «خانم دکتر» صحبت میکنند و بعد از آن تنها دو نفر از حاضرین میتوانند به نمایندگی از سایر مهمانها، صحبتهایی داشته باشند.
دکتر خزعلی شروع میکند به صحبت کردن و میگوید هدفش از برگزاری این جلسه این بوده که به خودش یادآوری کند که چه مسئولیت سنگینی بر دوشش قرار گرفته و چه افرادی منتظر اقدامات ایشان هستند. زنان سرپرست خانوار را عائله حکومت مینامد و معتقد است این دولت و حکومت است که باید از آنها حمایت کند و آنها را تحت پوشش قرار دهد. صحبتهای دکتر خزعلی رو به پایان است. در نهایت در پاسخ به صحبتهای مجری که گفته بود تنها دو نفر میتوانند صحبت کنند، میگوید من دوست دارم صحبتهای همه شما را بشنوم و این هم محدود به دو نفر نمیشود. به نظر میرسید مهمانها هم از شنیدن این حرف خوشحال شدند. مجری مهمانها را دعوت میکند که به ترتیب صحبت کنند.

اولین نفری که شروع میکند به صحبت کردن، همان زن جوانی است که از ابتدا نظرم را به خود جلب کرده بود. ۲۶ سال داشت و در ۲۲ سالگی همسرش را از دست داده بود. پدر و برادری هم نداشت که بتوانند از او حمایت کنند. باید برای زندگی خود و پسر ۵ سالهاش کار میکرد. محکم بود. رو به خزعلی گفت که از نامه نوشتن برای مسئولین خسته شده و امیدی به این نامه نوشتنها ندارد. ناامیدی او به حرفهای قشنگ و بدون نتیجهی معصومه ابتکار برمیگشت که یکسال پیش او را در یک بهزیستی دیده بود و به او نامهای داده بود اما نه تنها نامه که با بی عملی و بی تفاوتی ابتکار، امید او هم با آن نامه رفته بود.
در این سن کم، هم قرص افسردگی مصرف میکرد و هم اسپری آسپم. کارش نظافت منازل بود. از رفتنش به دفتر ریاست جمهوری سابق گفت که بعد از بیان مشکلاتش تنها ۵۰ هزار تومان به او داده بودند و گفت که با او مثل گداها برخورد کردند در صورتی که با اقتدار میگفت که من نان بازوی خودم را میخورم و به کسی محتاج نیستم. بزرگترین مشکلی که داشت و برای آن از معاون زنان رئیس جمهور کمک میخواست، مسکن بود. مشکلی که نه تنها زنان سرپرست خانوار که بسیاری از خانوادههای کم برخوردار دیگر که در تهران ساکن هستند نیز با آن دست و پنجه نرم میکنند.
شنیدن هر جملهی این افراد، پتکی بود که بر سرم فرود میآمد. گاهی خجالت میکشیدم که در چشمان آنها نگاه کنم. سرم را پایین میانداختم که از بیان حرفهایشان احساس شرمندگی نکنند. با غمی که از این صحبتها بر دلمان نشست، منتظر ماندیم که نفر بعدی صحبت کند.
نفر بعدی هم کسی بود که هم خودش و هم دو فرزندش به بیماری نادری مبتلا بودند؛ ویلسون. یک بیماری شبیه به پارکینسون که به مرور زمان ممکن است به از کار افتادن دستها و پاها منجر شود. برخلاف نفر قبلی همسرش در قید حیات بود اما به دلیل افسردگی بسیار شدیدی که داشت، نمیتوانست کار کند. تنها خواستهی او این بود که بتواند بیماریاش را درمان کند و هزینه داروها را از جایی تامین کند تا بتواند برای امرار معاش، کار کند.

نفر بعدی ۴۲ سالش بود اما اگر به چهرهاش نگاه میکردی، باورت نمیشد؛ پیر و شکسته شده بود. نظافت منزل انجام میداد اما کمر دردش باعث شده بود بسیاری از افرادی که برای کار به منزل آنها میرفت، به دلیل عدم توانایی در انجام کارهای سنگین، عذر او را بخواهند.
خزعلی مشکلات هر فرد را مینوشت. در میان صحبتهایشان سوال میپرسید. این که همسرشان کجاست، کجا زندگی میکنند و چقدر پول پیش و کرایه میدهند. برای رفع مشکلات مالی آنها وعدههایی میداد. من هم مدام به این فکر میکردم که چرا نباید برای این گروه از زنان مظلوم جامعه یک راهکار ریشهای ارائه شود؟ آیا رفع مشکلات زنانی که قرعه به نامشان افتاده بود و توانسته بودند در دفتر معاون رئیسجمهور حاضر شوند، برای انجام وظیفهای که بر عهده مسئولین است، کافی است؟ به نظرم میآمد باید برای رفع مشکلات آنها به جای راهکارهای گذرا و مقطعی و تک نفره، راهکارهای جامع و همه گیر ارائه داد. در حالی که چشمانم پر از اشک شده بود و مغزم پر از سوال، نفر بعدی شروع کرد به صحبت کردن.
۳۲ سالش بود. لیسانس مدیریت بازرگانی داشت و در یک شرکت مشغول به کار بود. از همسرش جدا شده بود. میگفت همسرش راضی به طلاق نمیشده و او را ۴ سال دوانده بود. معتقد بود بعد از طلاق مشکلاتش بیشتر شد. برای پیدا کردن کار، سختیهای زیادی کشیده بود. میگفت یک زن مطلقه نمیتواند به راحتی شغل پیدا کند. این که اگر بفهمند یک زن مطلقه است یا از او سواستفاده میکنند و یا اصلا او را استخدام نمیکنند. مشکل مالی نداشت. تنها درخواستی که از خزعلی داشت رسیدگی به مشکلات این قشر از افراد جامعه بود. مشکلاتی که گاهی بر اثر خلأ قانونی به وجود آمده بود و گاهی برای اثر خلأ فرهنگی. علامت سوالها در ذهنم، بزرگ و بزرگتر میشد.
تقریبا همه افراد صحبت کردند. یکی مشکلش اعتیاد سنگین همسرش بود و میترسید پسرش هم مبتلا شود. یکی مشکلش مسکن بود و دیگری سرطان سینه که برای تامین هزینههای شیمی درمانی و عمل جراحی، از معاونت کمک میخواست. هر چه جلوتر میرفتیم مشکلات سختتر و غمی که بر دل ما مینشست، بزرگتر میشد. در تمام طول جلسه سعی کردم بر احساساتم غلبه کنم. به چهره خزعلی که نگاه میکردم پر از غم و اضطراب بود. غم و اضطرابی که میتوانست نیروی محرکهای باشد برای او تا بداند در چه جایگاهی قرار گرفته و چه مسئولیت سنگینی بر دوش اوست. غصه خوردن سودی ندارد؛ باید فکری کرد به حال این جماعت رنجور و خسته.

در حالی که قلبمان سنگینی میکرد از شنیدن غصههای زنانی که زندگیشان گره خورده بود به سختی و رنج، زنی شروع کرد به صحبت کردن که روح تازهای در ما دمید.
مهمترین ویژگی این زن و وجه تمایز او با سایرین، امید بود. او امیدوار، قدرتمند و پرتلاش بود. زنی که از همسرش جدا شده بود اما نگذاشته بود سختیهای روزگار او را از پا دربیاورد. میگفت خانواده متمولی دارد اما بعد از طلاق هیچ اعتنایی به او نداشتند و او را تنها گذاشته بودند. معلوم بود از این بابت خوشحال نبود و غم سنگینی در سینه داشت. برای این که به همه نشان دهد که تسلیم شرایط نشده، از توانمندیها و هنرهایی که داشت، برای امرار معاش خود استفاده میکرد. کسب و کار مجازی برای خود راه انداخته بود. یک پیج اینستاگرامی داشت و کارهای دستی خود را در آن به فروش میرساند. شناخت خوبی از کسب و کار مجازی داشت. هنرجویانی هم داشت که هنر خود را به آنها آموزش میداد.
او آمده بود تا هم به زنان امید دهد و هم به آنان وعده دهد که میتواند هنرش را به صورت رایگان به دیگر زنان حاضر در جلسه آموزش دهد تا آنها هم بتوانند مثل او کسب و کاری داشته باشند و روی پای خود بایستند. تنها خواستهای که از خزعلی داشت این بود که یک مکان بزرگتر به او بدهند تا او بتواند به زنان سرپرست خانوار آموزش دهد. خزعلی هم قول داد که به او برای توسعه کارش وام دهد. علاوه بر وام قرار شد یک مکانی هم هماهنگ شود که او برای آموزش به زنان از آنجا استفاده کند.
خزعلی که از صحبتهای او بسیار خوشحال شده بود و امید پیدا کرده بود که میتوان بسیاری از مشکلات را با دستان توانمند همین زنان حل کرد، گفت که تمام امکانات را در اختیار این زن توانمند میگذارد تا این کسب و کارش را توسعه دهد و کمکی باشد برای دیگر زنان.
جلسه با صحبتهای امیدوار کنندهی این بانوی توانمند تمام شد. غمی که در دلهایمان بود برای مدت کوتاهی پر کشید اما از غصهی زنانی که در این جلسه حاضر نبودند، زنانی که در شهرهای کوچک و بزرگ دیگری به جز تهران و حتی در روستاها زندگی میکنند، تا روزی که این مشکلات از ریشه حل نشود، رهایی نخواهیم داشت.
گزارش از مهدیه دهقان



